zibatarin seda

تقدیم به کسانی که عاشقند و وفادار به عشق خود

عکس,عکس داغ,سایت عکس,
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:45  توسط mania  | 

عکس,عکس داغ,سایت عکس,
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:42  توسط mania  | 

عکس,عکس داغ,سایت عکس,

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:37  توسط mania  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:10  توسط mania  | 

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:4  توسط mania  | 

عید نوروز را به

گلهای یاس بهشت آرزوهایم ،پدر و مادر عزیزم

که عطرشان پایدار ومهرشان ستودنی است

تبریک می گویم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:2  توسط mania  | 

پیام نوروز این است.دوست داشته باشید و زندگی کنید.زمان همیشه از ان شما نیست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 13:1  توسط mania  | 

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد

رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت

را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:59  توسط mania  | 


به سلامتی کلاغ قصه ها که خسته راهه و هیچوقت به خونش نمیرسه
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:57  توسط mania  | 

خون سهراب
رخش رستم
عشق بابک
بزرگترین جشن ایرانیان
پیشاپیش خجسته باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:56  توسط mania  | 

به سلامتی نهنگ که گنده لات دریاست
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:54  توسط mania  | 

به سلامتی پل عابر پیاده که هم مردا از روش رد میشن هم نامردا !
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:51  توسط mania  | 

عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:36  توسط mania  | 


دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:35  توسط mania  | 

خداوندا مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن تا کوچکی چیز هایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 20:10  توسط mania  | 

دعا

چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:16  توسط mania  | 

هر از گاهی توقف در ايستگاه بين راه، فرصت خوبيست براي ديدن مسير طی شده و نگريستن به راهی که پيش روست. گاهی براي رسيدن بايد نرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:10  توسط mania  | 

کاش

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:9  توسط mania  | 

در نگاه کساني که پرواز را نمي فهمند هرچه بيشتر اوج بگيري کوچکتر خواهي شد

در طوفان زندگی باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:5  توسط mania  | 

در زندگی انسان سه راه دارد:
راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است.
راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است.
و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.
(کنفسيوس)
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 18:2  توسط mania  | 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي
 
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 17:48  توسط mania  | 

هر شب سر سجاده کریه میکنم و از خدا میخواهم که مرا به درد جدایی مبتلا نکند من دیوانه وار دوستش دارم دعایم این است که زنده باشم در کنار او. برای او .به عشق او .ای کاش به حرمت اشک هایی که در دلتنگی هایم برایش میریزم برایم جاوید بماند ... تقدیم به کسی که نفس هایم به شوق بودن اوست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:54  توسط mania  | 

اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نيمکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون.
سير نگاش کردم.
هيچ توجهی به دور و برش نداشت....
ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.
يه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.
ديگه عادت کرده بودم.
ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.
شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.
من به همين تماشای ساده راضی بودم.
دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.
ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.
مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.
ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.
نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.
يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.
شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.
اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.نمی تونستم.
دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.
از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و دور شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.
با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ايستادم.
در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.
دقيق که نگاه کردم ديدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دويده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.
نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.
- شما هم دير رسيديد؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.
- مثه اينکه بايد پياده بريم.
و پياده رفتيم ...
و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:33  توسط mania  | 


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت

بیاموزی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:30  توسط mania  | 

powered by sms44.ir
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:22  توسط mania  | 

کاش


کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:18  توسط mania  | 

فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:17  توسط mania  | 

 

توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:13  توسط mania  | 

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 9:10  توسط mania  | 

گرچه آلوده ی دنیای فریبم اما سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم ،

دل من عاطفه را می فهمد ، با کسی سبزتر از عشق رفاقت دارم . . .

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:48  توسط mania  | 

مطالب قدیمی‌تر